در راستای اجرای بند دوم از قرارداد رسمی سال 95 ، جمعه ی این هفته من ناهار،  خاله هام و خاله زاده هام رو دعوت کردم خب طبیعیه که تک تک مهمون هام چقدرررررررررر عزیزن اما من یه خاله دارم که اساسا اهل چونه زدنه  !!!

من برنامه ریزی هام رو کردم ، چهارشنبه که روز تولدمه مرخصی می گیرم ، پنج شنبه رو هم می زنم تنگش و میرم برای خودم می گردم و با خودم صفا می کنم . چون با مهمون هام رودربایستی ندارم کارهای مهمونی رو از پنج شنبه شب شروع می کنم و سعی می کنم همه چی رو خیلی ساده برگزار کنم . 

این برنامه ریزی های من بود اما وقتی به خاله چون چونه ای زنگ زدم شروع کرد به چونه زدن که من دخترم شنبه امتحان ریاضی داره و مهمونی ات رو بذار برای پنج شنبه شب و اصلا چرا عجله داری مهمونی بگیری ؟ حالا مگه دیر میشه ؟ بذار هفته ی بعد و داستان های هزار و یکشب ... وقتی همه ی غرغرهاش تموم شد ، گفتم ببین من خیلی دلم میخواد شما هم باشید و همه مون دور هم باشیم ، حالا بازم برنامه هات رو چک کن اگه تونستی جور کنی بیایین خیلی عالی میشه . 

بعد هم به مامانم گفته بود خب به دلاک بگو به اون یکی خاله بگو برنامه اش رو عوض کنه ، تا اونها هم پنج شنبه شب بیان ما هم که پنج شنبه می تونیم بیاییم و ... ( چون دیده بود با خودم نمی تونه چونه بزنه رفته بود تو جلد مامانم ) مامانم به من گفت و گفتم بهش بگو دلاک به من گفته به هیچکس اصرار نکن ، هر کس دوست داشت بیاد قدمش سر چشم هر کس هم دوست نداشت بیاد هر جا که هست خوب و خوش باشه . باز یه روز دیگه من خونه مامانم بودم زنگ زد و با من صحبت کرد ، می خواست ببینه من چیزی میگم که دوباره حرف رو پیش بکشه و رایزنی کنه که من هم اصلا به مهمونی اشاره نکردم خیلی گرم و صمیمی حال و احوال کردم و بعد هم خداحافظی . هفته پیش خونه ی یه خاله ی دیگه دعوت داشتیم که خاله ی چون چونه ای پرسید دلاک بالاخره مهمونی ات کی شد ؟ گفتم من فقط جمعه ناهار می تونم مهمونی بدم . گفت خب باشه دیگه پس ما هم می آییم . گفتم خاله جان قدمت سر چشم ! 

چند روز گذشت و یه شب ما خونه ی مادر بودیم گفتم مادر کی میایین خونه ی ما ؟ ( تقریبا دو ماه میشه که مادر نیومده خونه ی ما بمونه . شده که مهمونی بوده و  آخر شب رفتن اما نموندن . این روزها هم حالش چندان خوش نیست ) خلاصه مادر هی برنامه هاش رو گفت تا رسید به دوشنبه که فلان کار رو دارم اما دیگه از سه شنبه می تونم بیام . گفتم باشه خیلی هم خوب بیایین بمونین روز مهمونی هم دور هم باشیم .

بعدش پیش خودم فکر کردم عه !!! من که این همه زور زدم چهارشنبه و پنج شنبه مال خودم باشه که ! پس چرا اینطوری شد ؟ دیگه این جوری شد که با خودم درگیر شدم خدایا روز تولدم ! گردش - سینما - کافه همش به فنا میره . چی کار کنم ؟ دلم نمیاد به مادر بگم این هفته نیا هفته ی دیگه بیا . گناه داره بعد از رفتن برادر آقای خواستگار خیلی تنها شده . چه کنم چه نکنم ؟

پریشب تو رختخواب داشتم ساعت کوک می کردم برای فردا که یه هوو به خودم گفتم خب به جای اینکه چهارشنبه رو برم بگردم فردا رو نمیرم سرکار و میرم می گردم . سریع یه برآورد کردم دیدم تو شرکت کار مهمی ندارم . بنابراین ساعت رو کوک نکردم گفتم تا هر وقت دلم خواست می خوابم . 

دوشنبه صبح ساعت 9/5 بیدار شدم . صبحانه ی سر حوصله خوردم و دلم هوس بازار کرده بود . با آرامش حاضر شدم و به جای مقنعه ی هر روزه یه شال گل گلی سرم کردم و پیش به سوی بازار . آنقدر تو بازار گشتم و هر چی دلم خواست برای خودم خریدم و صفا کردم  و چند قلم خرید خیلی خیلی هیجان انگیز کردم که یه دنیا حالم خوب شد . اصلا از صبح یکی تو دلم بشکن و بالا بنداز می کرد . بعد هم برگشتم خونه حسابی استراحت کردم و کتاب خوندم و با خریدهام عشق بازی کردم  و شام هم خورشت کنگر  پختم که جای همگی خالی با ماهیچه محشر شده بود . 

مخلص کلام اینکه آنقدرررر به خودم حال دادم  که تلافی چهارشنبه و پنج شنبه ای که قراره بر خلاف برنامه هام مهمون داری کنم دربیاد . از طرفی آخر شب مادر زنگ زد که من برنامه ام عوض شده و سه شنبه نمی تونم بیام همون جمعه میام و چند روز پیشتون می مونم !!!

با این حساب چهارشنبه و پنج شنبه هم مال خودم میشه ...

1_ اگه گفتین خریدهای هیجان انگیزم چی بود ؟؟؟  ( به برندگان مسابقه جوایز نفیسی اهدا خواهد شد )

2_ فکر می کنین با ارزشترین هدیه ی تولد آدم چی می تونه باشه ؟


منبع : حموم ِ زنونهدلاک تراپی
برچسب ها : خیلی ,مهمونی ,گفتم ,برنامه ,خونه ,مادر ,تونم بیام ,برای خودم ,برنامه ریزی